http://www.farhangsara.com/ferfaniran_bastami.htm
نويسنده مطالب عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
رب ملکی اعظم من ملکک لکونک لی و انا لک فانا ملکک و انت ملکی و انت العظیم الاعظم من ملکک
ایچه خوش می گفت سلطان بایزید در مناجاتي به خلاق مجيد
كاي خدا ملكم ز ملكت برتر است زانكه تو زان مني وين خوشتر است
بايزيدا آفرينت بر روان پرده افكندي ز سر عاشقان
بايزيدا عالمي ديوانه است زين مناجات تو با جانانه است
بايزيدا من كنون بسطاميم سر خوش از آن باده الهاميم
بايزيدا مقتداي اهل حال جعفر صادق تو را داده كمال
اين مناجاتت خراباتت كدام پس سبويت چيست چون اينست جام
به نقل از اسرارالعشق
سالی از ماه رمضان گذشت و ماهی دیگر آمد رمضان نام. ماهی که خداوند به شرافت فرستادن قرآنش در این ماه تحسینش نموده است. و ماهی که وجود شب قدر را در آن می دانند. شبی که از هزار ماه بهتر است. و شبی که ملائکه و روح در آن بر قلب سالک راه خدا نزول می کنند.
همه رمز است و اشاره همه بشارت برای مومنینی که در راه خدا به ظاهر و باطن جهاد می کنند. سخنی از دوست است برای دوستداران و محبان و عاشقانش که هان بکوشید که یار منتظر است همانگونه که شما مشتاق اویید او بسیار مشتاق تر است. ندا می زند که : جیفه کم و بی ارزش دنیوی شما را از یاد من غافل نکند هر چه که در این دنیاست و متعلق به این جهان است را اگر بدون توجه به من بنگرید همان جیفه است و اگر با چشم آخرت بین و خدا بین نظر کنید همان راه است همان مقصد است همان است که می خواهید. شکیبا باشید که خواهید دید. در راه من از ملامت خلق باکی نداشته باشید. و نظر به کلام آنها نکنید. که «کفی بالله وکیلا» و «مومن نظر به خلق و اعتنا به دیدن و شنیدن و نیک و بد گفتن آنها نداشته» . جز مرا نخواهید که هر چه را جز من بخواهید در عاقبت گریبان شما را خواهد گرفت. بدانید که من غیورم غیورتر از هر معشوق دیگر. از غیرت من بهراسید و جز در من دل نبندید.
در این ماه اندام ظاهری خود را به زیور شریعت وقف من کنید و قوای فکری و روحانی خود را به جامه طریقت برای یاد من آذین بندید. از من جز من نخواهید.
چنان لب به طعام نگشایید که افکار و خیالات پراکنده بر شما هجوم برد. بلکه با بطنی خالی منتظر طعام من باشید که آن از همه بالاتر و برتر است.
مهلتی بایست تا خون شیر شد
با سلام مجدد به همه دوستان و عزیزانی که به نحوی در جهت تکمیل هدف الاهی و انسانی تهذیب و تزکیه نفس به شکل عملی یا نظری تلاش می کنند. مدتی بود که نویسنده مجال نگارش کلامی جدید نیافته بود و در این بین سخنهای بسیاری در وبلاگ ها و اخبار از هر گوشه شنیده می شد. که شاید نظر نگارنده این وبلاگ برای کسانی که به هر نحوی مرحمت کرده و مطلبی پرسیده بودند گوشه ی تاریکی را باز می کرد. هر چند که گفته اند: همه چیز از قبل گفته شده ولی چون گوش شنوایی نبوده است باید دوباره گفت. اما من بر عقیده ام که همه چیز گفته شده اما این همه چیز را برای شنوندگان هر عصری باید به نحوی دیگر تفسیر کرد و مطابق فهم و درک آنها که معمولا بر اساس سیر تاریخ بالاتر از گذشتگان است بیان نمود. انشاالله.
یاد ده ما را سخنهای رقیق که تو را رحم آورد آن ای شفیق
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن
در ادامه مطالب و در پاسخ به ايرادات مذكور:
مطلب دوم:
موضوع الهامات و تشخيص صحت و سقم آن كار هر كسي نيست بلكه بايد به منبع الهي متصل بود و از او در فهم اين مسايل ياري خواست. از اين رو عرفا و بزرگان متصوفه مامور بودهاند كه پس از طي مراحل سير و سلوك و رسيدن به حقايق عرفاني در حيطهي ماموريت خود كه تهذيب نفوس و تصحيح عقايد است سلاك راه خدايي را از چگونگي اين الهامات باخبر كنند. البته موضوع ديگري هم در اين ميان هست.
ادامه مطلب
فردي جداي از هر عنوان و اسمي كه دارد در بخش نظرات مطلبي را ذكر كرده و ايراداتي را به صوفيه وارد نموده و خواستار مطالبي در اين موارد شده است. ايرادات ايشان عبارتند از ۱- فرقه فرقه شدن سلاسل صوفيه ۲- موضوع حقيقت و بطلان الهامات ۳-شعر منسوب به حافظ در استخفاف بهشت و دوزخ ۴-مخالفت علما با مولوي ۵- موضوع عشق به خدا و ترس از وي
(البته توجه نكردن ايشان به عين سخنان بنده در وبلاگ باعث تعجب شد ان شاءالله ساير مطالب را با دقت بيشتري مطالعه ميفرماييد.):
اما مطلب اول:
تمامي مذاهب طبق روايتي كه گفته شده و به حديث افتراق نيز معروف است:« ان امتي ستفرق بعدي علي ثلثه و سبعين فرقه، فرقه منها ناجيه و اثنتان و سبعون في النار(همانا امت من پس از من به هفتد و سه فرقه پراكنده خواهند شد فرقه اي از آنها رستگار و هفتاد و دو فرقهي ديگر در آتش خواهند بود. – سفينه البحار ج ۲ صص ۳۵۹ و ۳۶۰) اعتقاد دارند كه مذهب حقه يكي است و بقيه مذاهب اگر نه به طور كامل باطل در طريقهي حقه نيستند. هنچنانكه حافظ نيز گفته: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند. اينكه مذاهب به شاخههاي گوناگوني تقسيم شده و در آن تفرق ايجاد ميشود امري كاملا طبيعي است كه از ماهيت مذهب و خوي انساني ناشي ميشود. همچنانكه مذهب شيعه خود به مذاهب مختلفي اعم از: ۱-كيسانيه(معتقد به امامت محمد حنفيه بعد از حضرت علي ع) ۲- زيديه (معتقد به امامت زيد پس از علي بن حسين (ع) ۳-ناوسيه معتقد به مهدويت اما جعفر صادق ع ۴- فطحيه معتقد به امامت عبدالله افطح پسر بزرگ حضرت صادق بعد از وي ۵- سميطيه معتقد به امامت پسر حضرت صادق محمد پس از وي ۶- اسماعيليه كه مي گويند امامت پس از حضرت صادق به فرزند وي اسماعيل رسيد ۷- واقفيه كه ميگويند امامت بعد از حضرت كاظم (ع) ختم شده و او نمرده است. ۸- اثني عشريه كه معتقد به دوازده اما بر حق شدند و آنها نيز طبقه آنچه مينويسند چندين دسته شدند. كه حتي مينويسند كه معتقدين به امامت حضرت امام حسن عسگري ع پس از ايشان 11 فرقه شدند. اينها يك روند طبيعي است كه تاريخ دارد و به حكم اينكه مذهبي در طول ساليان مختلف به انشعبات گوناگوني تقسيم شده دليل بر بطلان و يا صحت آن نيست. و اتفاقا با دقت بيشتر درك ميكنيم اگر در طول تاريخ تنها يك فرقه و يك مذهب وجود داشت كسي براي تميز حق از باطل خود را به زحمت نميانداخت. و به طور كلي فلسفهي بسياري از آثار خداوندي نظير نبوت و .. باطل بود. و اين جبر تاريخ كه ايجاد شده بر اساس مصلحت و حكمت خداونديست. هكذا اين مطلب درباره سلاسل عرفا و صوفيه نيز صادق است. و شما در هر فرقه بايد نگاه كنيد و ببينيد كه آن فرقه چه ميگويند و تا چه اندازه به خدا نزديك هستند و گفتههاي آنها با عمل هم مقرون است و تا چه اندازه از عمل به دستورات آن با نيت خالص و به دور از تعصب به هدف آن نزديك ميشويد. تا آنچه را كه بايد به مصداق«والذين جاهدوا في سبيلنا لنهدينهم سبلنا» بيابيد. ان شاالله.
در مورد اينكه گفته شده: الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق بايد برداشت صحيح داشت. مسلما منظور اين نيست كه هر كس هر روشي را در پيش گرفته و مرتكب هر عملي شد راهش خداييست. و به سمت خدا ميرود. همهي گويندگان اين كلام هم اين موضوع را قبول ندارند و گرنه خود بر مسلكي نميروند و طريقهاي پيش نميگرفتند. بلكه آنچنانكه در كتاب صالحيه حقيقت(487) مذكور است:« يك شخص در جنگ به لباسي و در قضاوت به لباسي و در زراعت به درآيد اما همه يك باشد اگر چه آن كس كه او را در لباسي ديد او را در همان لباس در نظر دارد و شايد در غير آن نشناسد. مگر شخصي نقاد. پس اگر جلوه را در مظهري ديدي او را محصور منما و ديگران را بيگانه مشمار عدد الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق: هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد گه پير و جوان شد هر دم به لباس دگر آن يار برآمد دل برد و نهان شد» توضيح بيشتر اينكه چون خداوند در همهي موجودات ساري و جاري است همچنانكه فرموده: «نحن اقرب اليكم من حبل الوريد» و باز در جايي ديگر « ان من شي الا ان يسبح بحمده» بنابراين ديدهي محقق و چشم حقيقتبين او را در همهي موجودات ميبيند و بر اساس همين ديدهي حق بين است كه عدالت از اصول مذهب شيعيان است چرا كه معتقديم همهي موجودات بر اساس آنچه كه حقيقت و خالق آنهاست در گردشي منظم و بدون خلل و براساس راي او هستند و عارف اينجا ندا بلند و ميگويد: نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش كه من اين مساله بيچون و چرا ميبينم. پس اين ديده در هر موجودي راهي به سوي خدا ميبيند. در خاتمه اين بحث ابياتي از مثنوي كه تعريفي زيبا از اين مساله هست آورده ميشود: متردد شدن در ميان مذهبهاي مخالف و بيرون شو و مخلص يافتن:«همچنانكه هر كسي در معرفت ميكند موصوف غيبي را صفت فلسفي از نوع ديگر كرده شرح باحثي مر گفت او را كرده جرح آن دگر در هر دو طعنه ميزند وآن دگر از زرق جاني ميكند هر يك از ره اين نشانها زان دهند تا گمان آيد كه ايشان زان دهند اين حقيقت دان نه حقند اينهمه نه به كلي گمرهانند اين رمه زانكه بي حق باطلي نايد پديد قلب را ابله به بوي زر خريد گر نبودي در جهان نقدي روان قلبها را خرج كردن كي توان گر نباشد راست كي باشد دروغ آن دروغ از راست ميگيرد فروغ بر اميد راست كژ را ميخرند زهر در قندي رود آنگه خورند»
ادامه دارد......
جناب آقاي سلطانعليشاه گنابادي(ره) اصول عقايد خود و مسلك خود را در مقدمهي كتاب تفسير بيانالسعاده في مقامات العباده چنين مينگارد:
و پس از اين سلام و درودها و ستايش اين بنده ي نيازمند به خداي بينياز: سلطان محمد بن حيدر محمد گنابادي كه خداي از آن دو در گذرد- ميگويد: من، خدا و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان و همهي آفريدگان خدا را گواه ميگيرم براينكه شهادت ميدهم نيست خدايي جز الله كه او، يكتاي بيهمتا و زنده و توانا و دانا و شنوا و بينا و دريابنده و بااراده و گوينده و بخشنده و مهربان برپادارندهي موجودات و تدبير كنندهي كارها و فرستندهي رسولان (ع) و نازل كنندهي كتابهاي آسماني است. و شهادت ميدهم كه پيامبران و فرستادگان و اولياء و حجتهاي او در روي زمين، همه بر حق ميباشند. و بين هيچ يك از رسولان فرقي نميگذارم و آنچه از جانب پروردگارشان آوردهاند همه حق و راست است و من به خود ايشان و همهي آنچه را كه آوردهاند، ايمان آوردهام و شهادت ميدهم كه محمد (ص) خاتم پيامبران و فرستادگان و بهترين همهي خلق خداست و پس از آن حضرت، عترتش شريفترين خلق خدا هستند، و علي (ع) سرحلقهي خاندان نبوت و وارث علم محمد(ص) است و پس از او يازده نفر از فرزندانش كه يازدهمين آنان غايب قائم منتظر است كه اگر از عمر دنيا فقط يك روز باقي مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولاني ميگرداند تا او خروج كند و زمين را از عدل و داد پر كند. به همان سان كه از ستمگري و تجاوز پر شده است. آنان پيشوايان و شفيعان من در روز بينوايي و درماندگي ميباشند، و بوسيلهي آنان به خداوند متوسل شده، از آنان اميد نجات در روز رستاخيز دارم. و اينكه شريعت محمد(ص) ناسخ جميع شريعتهاست و آنچه حضرت محمد (ص) آورده است از سنتها و واجبات و سياستها و عقايد و اخلاق همه بر حق و راست ميباشد و به تمام آنها از مفصل و مجمل ايمان دارم.
مرگ و سوال قبر، صراط ميزان برانگيخته شدن خلائق و نامههاي اعمال، حساب، بهشت ، دوزخ و معاد جسماني و روحاني همه حق، راست و درست است؛ من به همهي آنها ايمان دارم و بر آنها يقين دارم و اين دين من است كه به آن ملتزم شدهآم و بر آن زندهام و بر آن ميميرم، و بر آن برانگيخته ميشوم انشاالله. و شهادت ميدهم بر اينكه قرآني كه در دست ماست همان كتابي است كه بر محمد(ص) نازل شده است؛ خواه در آن تحريفي شده يا نشده باشد، و آن دليل رسالت و خلاصهي آيين او و ريسمان محكمي است كه از جانب خدا كشيده شده، چه آن صورت ولايت تكويني است كه ريسمان محكم الهي در حقيقت همين است. چنانچه عترت و ولايت آنان، ريسماني است كه از سوي مردم به خدا كشيده شده است و آن دو (قرآن و عترت) از هم جدا نميشوند تا در حوض بر او وارد شوند. و اينكه قرآن دليل عترت است؛ چنانكه فرمودهاند: قرآن حجت ما اهل بيت است همچنانكه عترت، روشنگر قرآن است.
پس قرآن، امام صامت و عترت، قرآن ناطق است.
مطالب زير عينا از كتاب لغتنامه دهخدا در شرح جناب آقاي سلطانعليشاه نقل ميشود:
سلطانعلي گنابادي: حاج ملاسلطان محمد مشهور به حاج ملاسلطانعلي شاه گنابادي رحمه الله عليه. سلسلهي نسبش به اين وجه است: حاج ملا سلطان محمد بن حيدر محمد بن دوست محمد بن نورمحمد بن حاج محمد بن قاسمعلي. اين خانواده اباعن جد از اجلهي علما و بعضي از آنها از سلسلهي دراويش نعمه اللهي بوده و در حدود خراسان هميشه طرف تكريم و احترام و مرجع امور بودهاند مخصوصا حاج قاسمعلي كه يكي از بزرگان زهاد دهر و معاريف عصر خود بوده است. اين خانواده اصلا از طايفه ي مشهور به «بيچاره» كه منسوب به اميرمحمد و اميرمحمد كه از اولاد اميرسليمان بودهاند ميباشند از هنگام توجه حضرت ثامنالائمه به خراسان اميرمحمد و اميرمحمد مزبور در فوق دست توسل به دامن آن حضرت زده و آن حضرت آنها را به «بيچاره» خطاب فرمودند. و بعد اين عنوان روي اين طايفه باقي ماند. ايما طفوليت و تحصيلات ابتدايي: شب سه شنبه ۲۸جمادي الاولي سنهي ۱۲۵۱هجري قمري شبي است كه در اواخر آن يكي از مفاخر ايران در بيدخت گناباد از كتم عدم به عرصه ي وجود قدم ميگذارد. در اين شب طالع ايران كهن از خواب گران بيدار ميشود از افق آسمان حكمت و عرفان اين سرزمين تاريخي ستارهي رخشاني طلوع مينمايد و به نور نير خود جهان معني و دنياي روحانيت را روشني و نويد روحبخش ميدهد.
سرحلقهي عرفاي قرن سيزدهم هجري مرحوم حاج ملاسلطانعلي بوجود ميآيد و تا سن سه سالگي در حجر تربيت پدر و مادر زيست مينمايد ولي در اين موقع پدر آن مرحوم مفقود و ناپديد گرديده در تحت سرپرستي برادر بزرگ خود قرار ميگيرد. عقل و ذكاوتٰ هوش و فطانت وقار و رزانتش مورد تعجب عموم بوده. در 5 سالگي به مكتبش ميسپارند و در فاصلهي چند ماهي خطخوان و صاحب سواد فارسي ميشود. وي در اندك زماني عربيت را از حيث صرف و نحو به كمال ميرساند. به حدي كه كتاب مشكل و مه مغني را در مدت جهل روز ملكه مينمايد و سپس معاني و بيان و منطق را تكميل ميكند و به قسمي كه حواشي متغيري موسوم به «تهذيب التهذيب» بر كتاب «تهذيب المنطق» مينويسد. در اين وقت براي تحصيل علوم عاليه به اكثر بلاد مسافرت ميكند و منجمله براي تحصيل فقه و اصول جندي به عتبات عاليات ميرود و به اندك زماني در علوم فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال و غيرذلك از همگنان گوي سبق ميربايد. در مراجعه از عتبات به تهران ميرود. طلاب اساتيد و مدرسان خود را واگذاشته به دور آن جناب گرد ميآيند. وي در سبزوار نزد فيلسوف شهير مرحوم حاج ملاهادي سبزواري به تحصيل و تكميل علم حكمت اشتغال ميورزد و با اينكه كليهي تلامذهي مرحوم حاجي مردماني بزرگ و دانشمند و از نخبههاي هر شهري بودند حضرتش بر تمام آنها سبقت جسته و در حكمت مشائي و اشراقي يدي طولا به هم رسانيده و در همين موقع بر «اسفار» حواشي معتبري مينويسد. خلاصه در طي اين مسافرتها متدرجا و طردا كليات علوم مختلفه حكمت الهي و طبيعي علم اخلاق علم قياس هندسه هيات طب تاريخ عروض و ضبط اشعار عربي و فارسي و حتي علوم غريبه و اسطرلاب را به حد كمال ميرساند به طوريكه در عصر خود در هيچ علم و فني زبردستي نداشته است. از مجله مهر شمارهي ۶ سال دوم و رجوع به مجله ي ايرانشهر سال ۴ شماره ۵ شود. سلسلهي فقري سلطانعليشاه از اينقرار است: ۱- حاج آقا محد كاظم سعدتعليشاه ۲- رحمتعليشاه ۳- حاج ميرزا زين العابدين شيرواني مستعليشاه ۴- حاج محمد جعفر همداني مجذوبعليشاه ۵- حسينعليشاه اصفهاني ۶- نورعليشاه اصفهاني ۷- معصومعليشاه دكني و رجوع به فرهنگ فارسي معين شود.
به نام آنكه جان را فكر آموخت چراغ دل به نور جان بر افروخت
۱- اينكه من نام وبلاگ را بر اساس نام عارف نامي سلطان العارفين بايزيد بسطامي برگزيدهام به واسطه بزرگي و جلالتي است كه در اين شخص موجود است و تقريبا جميع عرفا و متصوفه بزرگي او را ستوده و در وصف او سخنها رانده اند. اميد دارم كه روح بزرگ اين عارف جليلالقدر هميشه و همواره كمك و ياور ما براي ادامه راه ظاهري و معنوي باشد. ان شاالله.
۲- بزرگان عرفان هميشه و همواره در هر زماني و هر مكاني به ظاهر و باطن ياور مردم به طور اعم و گمگشتگان راه هدايت و سرگردانان وادي ضلالت به طور اخص بوده اند و از هيچ نوع كمكي براي راهنمايي آنها دريغ ننموده اند. تاريخ عرفان و تصوف گوياي رنجهايي است كه اين بزرگان همواره براي خشنودي محبوب خود خداوند كشيده اند. و حتي اين رنجها را به جان خريده و با شوق و ذوق درست آزادي و آزادگي را به بشريت داده اند. زندگي اين بزرگواران مي تواند بزرگترين الگوي بشريت در تمام تاريخ باشد.
۳- تهمت زدن به بزرگان عرفا و وارد كردن ادعاهاي بي اساس به آنها خشم خداوند را به همراه خواهد داشت بكوشيم تا كساني را كه با غرض ورزي هاي جاهلانه تيشه به ريشه خود و جامعه مي زنند از اين كار منع كنيم كه وظيفه ي امر به معروف و نهي از منكر در معناي حقيقي آن با دانستن مواقع از وظايف همه ي ماست ان شاالله همانطوري كه گفته و خواسته شده در عين داشتن غيرت ايماني با بياني نيكو و قولي لين با اين افراد برخورد كنيم و از برخوردهاي احساسي كه مخالف آيه ي كريمه ي و عبادالرحمان الذين يمشون علي الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما است بپرهيزيم.
۴- خداوند با مومنين عهد به ترس و گرسنگي و جان و مال و خويشان گرفته بايد با نظر داشتن مبادا حقيقي خود از قدم زدن در راه حق ترس به دل راه ندهيم و همواره روي دل به جانب دوست داشته باشيم. و نظر از قطب زمان ديده وري كه از ثباتش كوه خيره سر گردد برنگردانيم. و ثبات قدم در راه خدا را از او بطلبيم.
و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجيد . حاصل هفت بارش از بسطام بيرون کردند . شيخ می گفت :چه مرا بيرون کنيد ؟
گفتند :تو مردی بد ی. تو را بيرون می کنيم .
شيخ می گفت :نيکا شهرا!که بدش من باشم .
نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گويد . بر آن ديوار بايستاد تا بامداد و خدای را ياد نکرد . بنگريستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟
گفت :از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . يک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، ديگر که چندان عظمت بر من سايه انداخته بود که دلم متحير بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در اين حالت به روز آوردم .
ادامه مطلب
بايزيد در تذكرة الاوليا
ذکر ابويزيد بسطامی رحمة الله عليه
آن خليفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن سلطان العارفين ، آن حجةالخلايق اجمعين ، آن پخته جهان ناکامی ، شيخ بايزيد بسطامی رحمةالله عليه ، اکبر مشايخ و اعظم اوليا بود ، و حجت خدای بود ، و خليفه بحق بود ، و قطب عالم بود ، و مرجع اوتاد ، و رياضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقايق نظری نافذ ، و جدی بليغ داشت ، و دايم در مقام قرب و هيبت بود . غرقه انس و محبت بود و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت ، و روايات او در احاديث عالی بود ، و پيش از او کسی را در معانی طريقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در اين شيوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشيده نيست ، تا به حدی که جنيد گفت : بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان ملائکه .
و هم او گفت :نهايت ميدان جمله روندگان که به توحيد روانند ، بدايت ميدان اين خراسانی است . جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دليل بر اين سخن آن است که بايزيد می گويد :دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد .
و شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمةالله عليه می گويد :هژده هزار عالم از بايزيد پر می بينم و بايزيد در ميانه نبينم . يعنی آنچه بايزيد است در حق محو است . جد وی گبر بود ، و از بزرگان بسطام يکی پدر وی بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر . چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی ، تو در شکم من در تپيدن آمدی ، و قرار نگرفتی تا بازانداختمی .
ادامه مطلب
![]()
بایزید بسطامی:
ابویزید طیقور بین عیسی البسطامی از بزرگترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همه ی مردان راه حق تاثیر کرده است، به این جهت داستانها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده است و مخصوصا در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه گر است. فریدالدین عطار در تذکره الاولیا 55 صفحه به ذکر شرح حال و اقوال بایزید اختصاص داده و این مقدار تفصیل درباره ی صوفی و عارفی دیگر در آن کتاب به نظر نمی رسد.
و در آغاز شرح حال او می نویسد« آن سلطان العارفین آن برهان المحققین اکبر مشایخ بود و اعظم اولیا و حجت خدای بود و خلیفه ی به حق در اسرار و حقایق نظری نافذ و حدی بلیع داشت و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را».
نقل است که چون مادر او را به مکتب فرستاد، در سوره ی لقمان به این آیت رسید : «ان اشکرلی و لوالیدیک» یعنی شكر گوی مرا و شکر گوی مادر و پدر را چون معنی این آیه بدانست نزد مادر رفت و گفت : در دو خانه کدخدایی چون کنم، یا از خدا در خواه تا همه آن تو باشم یا مرا به خدا بخش تا همه آن او باشم مادر گفت: تو را در کار خدا کردم و حق خود به تو بخشیدم».
پس از بسطام بیرون رفت و سی سال در بادیه ی شام می گشت و ریاضت می کشید و صد و سیزده پیر را خدمت کرد و از همه فایده گرفت از آن جمله یکی حضرت جعفر صادق بود
حمد و سپاس و منت خدايرا كه ما را بدون داشتن قابليت به راهي هدايت فرمود كه برگزيدگان خاص خودش را دريابيم و اگر چه <داد حق را قابليت شرط نيست بلكه شرط قابليت داد اوست> نعمت هدايت كه برترين نعمتهاي خداوند است و او به واسطه ي آن بر مومني منت نهاده است راه به اين بي مقدار عطا نمود. و چگونه شكر اين نعمت گذارم؟
