باسلام و عرض ارادت براي كساني كه اهل انصاف و داوري بيغرض هستندسه داستان اسرارآميز عرفانيدر اينجا لازم است كه عنوان «تصوف» را از نظر يكي از اقطاب درگذشته سلسله درويشان نعمتاللهي سلطانعليشاهي جناب آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي (رضاعليشاه) از كتاب سه داستان اسرار آميز عرفاني شرح كنيم:
تصوف:
هر چند تصوف جزء فرقههاي كلامي اسلامي نيست و تصوف حقيق، حقيقت تشيع و پيروي ائمه اثني عشر عليهمالسلام ميباشد و كتابهاي بسياري در آن باره نوشته شده و خودم نيز در بسياري از مولفات در آن باره شرح دادهام ولي در اينجا نيز مختصري مينويسم.
تصوف حقيقي عبارت است از ارتباط دادن دل با خداوند و سلوك در راه او كه لازمهي آن عمل به احكام و دستورات ظاهري و باطني است، زيرا اگر تقيد به ظاهر نداشته باشد قلب تقويت نميشود و از سلوك باز ميماند.
بعضي از نويسندگان براي آن مبدا قائل شده و گمان كردهاند كه تصوف اسلامي از منابع ديگر گرفته شده كه بعضي از دستورات مسيح (ع) و برخي از فلسفهي اشراق افلاطون و گروهي از فلسفهي فلوطين و افلاطونيان جديد و عدهاي از ديانت زردشت و گروهي از تعليمات بودا يا غير آنها گرفتهاند و حتي در اسلام هم گفتهاند در ابتدا نبوده و بعدا در قرن دومن هجري ظاهر شد چون آن را نيز مذهبي مستحدث مانند فرقههاي كلامي و امثال آن گمان كردهاهد ولي به عقيدهي ما حقيقت تصوف با حقيقت روح ديانت يكي است و همه وقت بوده و همانطور كه نميتوانيم براي دين و توحيد مبدئي قائل شويم و معتقديم كه از موقع پيدايش بشر ديانت و يكتاپرستي وجود داشته كه «اني جاعل في الارض خليفه» همچنين اساس تصوف در روح بشر مكمون بوده و فقط نام آن بعدا پيدا شده است. در اسلام نيز همچنين است و دستورات پيغمبر صليالله عليه و آله و علي مرتضي و ائمه هدي عليهم السلام اگر در آنها دقت كنيم مويد آن ميباشد. لذا نميتوانيم تصوف را در عرض فرق كلامي مانند معتزله و اشاعره قرار دهيم بلكه ميگوييم تصوف با حقيقت تشيع متحد و داراي دو وجهه ميباشد. طريقت و شريعت كه لازمهي تصوف، مراقبت در هر دو وجهه است و شرح آن در كتب عرفاء ذكر شده است و كساني كه ذم نمودهاند، بعض متشبهين به تصوف را كه در شيعه و سني زيادند، ديده و گمان كردهاند همه همانطورند، در صورتيكه حقيقت تصوف غير از آن است، همانطور كه در بين علماء نيز افراد خلافكار وجود دارند و آن را نبايد براي همه مدرك قرار داد. در رسالهي فلسفهي فلوطين و بعضي ديگر از تاليفات خود به طور اختصار مذكور داشتهام و در اينجا به همين اندازه اكتفا ميكنم. تصوف هم با آنكه ملازمهي با تشيع دارد مع ذلك سلاسل مختلفه دارد و در اهل سنت نيز ظهور كرده ولي همهي سلاسل رشتهي اجازهي خود را به علي عليهاسلام و از آن حضرت به پيغمبر ميرسانند فقط نقشبنديه دو رشته اجازه ذكر ميكنند يكي از حضرت صادق به پدر بزرگوارش تا به علي عليهاسلام و به پيغمبر ميرسد، ديگر از آن حضرت به جد بزرگوار مادري، قاسم بن محمد بن ابيبكر و از او به پدرش محمد و از او به سلمان و از او به ابيبكر و از ابيبكر به پيغمبر، و گرنه سلاسل عموما به علي و بعدا به پيغمبر ميرسانند ولي ما ميگوييم سه خليفه به هيچوجه در رشتهي طريقتي وارد نبوده و دخالت نداشته،خودشان هم مدعي آن مقام نبودند و مقام وصايت و امور معنوي، مخصوص حضرت اميروالمومنين علي عليهالسلام است.
در سلاسل طريقتي شيعه، مهمتر از همه سلسلهي نعمهاللهي است كه به حضرت شاه نعمتالله ولي ميرسد و ما نيز بدان افتخار داريم.
سلاسل معروفيه كه سلسله نعمة اللهيه نيز جزو آن ميباشد به معروف كرخي ميرسد و آن جناب در زمان حضرت رضا عليهاسلام و قبل از رحلت آن حضرت در بغداد از دنيا رفت و تربيت شده بر دست آن حضرت بود و جانشينان او، سري سقطي و جنيد بغدادي كه تربيت شده توسط او بودند ارادت به ائمهي زمان خود، حضرت جواد و هادي و عسكري و حجة قائم عليهمالسلام داشتند و از آن بزرگواران مجاز بودند و فقط تربيت سري، توسط معروف و تربيت جنيد، توسط سري بود ولي افتخار پيوري و انتساب به ائمه زمان خود داشتند به همين جهت ما چنيد را اولالاقطاب فيالغيبه ميگوييم و ذكر نام رضويه در سلسله براي اين است كه انتشار حقايق تصوف توسط حضرت رضا عليهالسلام بيشتر بود چنانكه مذهب را جعفري ميناميم زيرا انتشار احكام ظاهر شرع بيشتر توسط حضرت صادق عليهالسلام بود. پس تهمتي كه بعض مغرضين وارد آورده و گمان كنند سلاسل معروفيه فقط تا حضرت رضا عليهالسلام را قبول و ائمه بعد را منكرند خلاف و فقط از روي غرض و عناد است، در صورتيكه شخص متدين به عقايد در امور ديني نبايد غرض ورزي نمايد و تهمت زند.
(از كتاب سه داستان اسرار آميز عرفاني تاليف آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي، رضاعليشاه، انتشارات حقيقت چاپ سوم صفحه 119)
