تبليغاتX
بايزيد بسطامي
با سلام و عرض درود خدمت دوستان گرامی

تصوف در ذات خود جنبشی است به ظاهر فردی که بر خلاف امیال و هواهای نفسانی و در جهت مخالفت با هر آنچه که مانع از رسیدن انسان به محبوب و معشوق حقیقی است به پا شده است. 

اين جنبش به ظاهر فردي، از جهتي اجتماعي نيز هست. به اين مفهوم كه اجتماع متشكل است از تك تك افراد جامعه كه كنش‌هاي آنان در كنار هم رفتارهاي كلي اجتماع را پديد مي‌آورد.

بنابراين طرز فكر تك تك افراد جامعه در نهايت طرز تفكر كل اجتماع خواهد بود.

مكتب تصوف به اصلاح طرز فكر تك تك افراد از درون خودشان مي‌پردازد.  مجموع اين نگرش‌ها كه جمع شود به ايجاد جامعه‌ي تصوف خواهد انجاميد.

اينكه مكتب تصوف كمتر به دستورات اجتماعي توجه كرده را مي‌توان به عبارتي به اين مفهوم توضيح داد كه اجتماع محيط امتحان و آزمايش سالك است؛ آنچه را كه سالك در دستورات معنوي خود فراگرفته است بايد در جلسه امتحان كه همان اجتماع باشد پس دهد. طبيعتا سوالات و جواب‌هاي امتحاني را لو نمي‌دهند و بنابراين عرفا دستورات صريح اجتماعي به سالكان نمي‌دهند و رهبران مكتب تصوف تشخيص امور اجتماعي را به خود سالكان راه واگذار مي‌كنند؛ تا با توجه به آنچه كه شنيده‌اند و فهميده‌اند به حل مسائل اجتماعي از رهگذر جهان‌بيني تصوف نايل شوند.

«اين همه گفتيم ليك اندر بسيج
بي‌عنايات خدا هيچيم هيچ
بي‌عنايات حق و خاصان حق
گر ملك باشد سياهستش وروق»

+ نوشته شده توسط عارف حسيني در سه شنبه 1388/04/09 و ساعت |
سه داستان اسرارآميز عرفاني باسلام و عرض ارادت براي كساني كه اهل انصاف و داوري بي‌غرض هستندسه داستان اسرارآميز عرفاني

 
در اينجا لازم است كه عنوان «تصوف» را از نظر يكي از اقطاب درگذشته سلسله درويشان نعمت‌اللهي سلطانعليشاهي جناب آقاي سلطان‌حسين تابنده گنابادي (رضاعليشاه) از كتاب سه داستان اسرار آميز عرفاني شرح كنيم:

تصوف:

هر چند تصوف جزء فرقه‌هاي كلامي اسلامي نيست و تصوف حقيق، حقيقت تشيع و پيروي ائمه اثني عشر عليهم‌السلام مي‌باشد و كتابهاي بسياري در آن باره نوشته شده و خودم نيز در بسياري از مولفات در آن باره شرح داده‌ام ولي در اينجا نيز مختصري مي‌نويسم.

تصوف حقيقي عبارت است از ارتباط دادن دل با خداوند و سلوك در راه او كه لازمه‌ي آن عمل به احكام و دستورات ظاهري و باطني است،‌ زيرا اگر تقيد به ظاهر نداشته باشد قلب تقويت نمي‌شود و از سلوك باز مي‌ماند.

بعضي از نويسندگان براي آن مبدا قائل شده و گمان كرده‌اند كه تصوف اسلامي از منابع ديگر گرفته شده كه بعضي از دستورات مسيح (ع) و برخي از فلسفه‌ي اشراق افلاطون و گروهي از فلسفه‌ي فلوطين و افلاطونيان جديد و عده‌اي از ديانت زردشت و گروهي از تعليمات بودا يا غير آنها گرفته‌اند و حتي در اسلام هم گفته‌اند در ابتدا نبوده و بعدا در قرن دومن هجري ظاهر شد چون آن را نيز مذهبي مستحدث مانند فرقه‌هاي كلامي و امثال آن گمان كرده‌اهد ولي به عقيده‌ي ما حقيقت تصوف با حقيقت روح ديانت يكي است و همه وقت بوده و همانطور كه نمي‌توانيم براي دين و توحيد مبدئي قائل شويم و معتقديم كه از موقع پيدايش بشر ديانت و يكتاپرستي وجود داشته كه «اني جاعل في الارض خليفه» همچنين اساس تصوف در روح بشر مكمون بوده و فقط نام آن بعدا پيدا شده است. در اسلام نيز همچنين است و دستورات پيغمبر صلي‌الله عليه و آله و علي مرتضي و ائمه هدي عليهم السلام اگر در آنها دقت كنيم مويد آن مي‌باشد. لذا نمي‌توانيم تصوف را در عرض فرق كلامي مانند معتزله و اشاعره قرار دهيم بلكه مي‌گوييم تصوف با حقيقت تشيع متحد و داراي دو وجهه مي‌باشد. طريقت و شريعت كه لازمه‌ي تصوف، مراقبت در هر دو وجهه است و شرح آن در كتب عرفاء ذكر شده است و كساني كه ذم نموده‌اند، بعض متشبهين به تصوف را كه در شيعه و سني زيادند، ديده و گمان كرده‌اند همه همانطورند، در صورتي‌كه حقيقت تصوف غير از آن است، همانطور كه در بين علماء نيز افراد خلافكار وجود دارند و آن را نبايد براي همه مدرك قرار داد. در رساله‌ي فلسفه‌ي فلوطين و بعضي ديگر از تاليفات خود به طور اختصار مذكور داشته‌ام و در اينجا به همين اندازه اكتفا مي‌كنم. تصوف هم با آنكه ملازمه‌ي با تشيع دارد مع ذلك سلاسل مختلفه دارد و در اهل سنت نيز ظهور كرده ولي همه‌ي سلاسل رشته‌ي اجازه‌ي خود را به علي عليه‌اسلام و از آن حضرت به پيغمبر مي‌رسانند فقط نقشبنديه دو رشته اجازه ذكر مي‌كنند يكي از حضرت صادق به پدر بزرگوارش تا به علي عليه‌اسلام و به پيغمبر مي‌رسد، ديگر از آن حضرت به جد بزرگوار مادري، قاسم بن محمد بن ابي‌بكر و از او به پدرش محمد و از او به سلمان و از او به ابي‌بكر و از ابي‌بكر به پيغمبر، و گرنه سلاسل عموما به علي و بعدا به پيغمبر مي‌رسانند ولي ما مي‌گوييم سه خليفه به هيچوجه در رشته‌ي طريقتي وارد نبوده و دخالت نداشته،‌خودشان هم مدعي آن مقام نبودند و مقام وصايت و امور معنوي، مخصوص حضرت اميروالمومنين علي عليه‌السلام است.

در سلاسل طريقتي شيعه، مهمتر از همه سلسله‌ي نعمه‌اللهي است كه به حضرت شاه نعمت‌الله ولي مي‌رسد و ما نيز بدان افتخار داريم.

سلاسل معروفيه كه سلسله نعمة اللهيه نيز جزو آن مي‌باشد به معروف كرخي مي‌رسد و آن جناب در زمان حضرت رضا عليه‌اسلام و قبل از رحلت آن حضرت در بغداد از دنيا رفت و تربيت شده بر دست آن حضرت بود و جانشينان او، سري سقطي و جنيد بغدادي كه تربيت شده توسط او بودند ارادت به ائمه‌ي زمان خود، حضرت جواد و هادي و عسكري و حجة قائم عليهم‌السلام داشتند و از آن بزرگواران مجاز بودند و فقط تربيت سري،‌ توسط معروف و تربيت جنيد، توسط سري بود ولي افتخار پيوري و انتساب به ائمه زمان خود داشتند به همين جهت ما چنيد را اول‌الاقطاب في‌الغيبه مي‌گوييم و ذكر نام رضويه در سلسله براي اين است كه انتشار حقايق تصوف توسط حضرت رضا عليه‌السلام بيشتر بود چنانكه مذهب را جعفري مي‌ناميم زيرا انتشار احكام ظاهر شرع بيشتر توسط حضرت صادق عليه‌السلام بود. پس تهمتي كه بعض مغرضين وارد آورده و گمان كنند سلاسل معروفيه فقط تا حضرت رضا عليه‌السلام را قبول و ائمه بعد را منكرند خلاف و فقط از روي غرض و عناد است، در صورتيكه شخص متدين به عقايد در امور ديني نبايد غرض ورزي نمايد و تهمت زند.

 

(از كتاب سه داستان اسرار آميز عرفاني تاليف آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي، رضاعليشاه، انتشارات حقيقت چاپ سوم صفحه 119)
+ نوشته شده توسط عارف حسيني در سه شنبه 1387/12/13 و ساعت |

جناب آقاي سلطانعليشاه گنابادي(ره) اصول عقايد خود و مسلك خود را در مقدمه‌ي كتاب تفسير بيان‌السعاده في مقامات العباده چنين مي‌نگارد:

و پس از اين سلام و درودها و ستايش اين بنده ي نيازمند به خداي بي‌نياز: سلطان محمد بن حيدر محمد گنابادي كه خداي از آن دو در گذرد- مي‌گويد: من، ‌خدا و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان و همه‌ي آفريدگان خدا را گواه مي‌گيرم براينكه شهادت مي‌دهم نيست خدايي جز الله كه او، يكتاي بي‌همتا و زنده و توانا و دانا و شنوا و بينا و دريابنده و بااراده و گوينده و بخشنده و مهربان برپادارنده‌ي موجودات و تدبير كننده‌ي كارها و فرستنده‌ي رسولان (ع) و نازل كننده‌ي كتابهاي آسماني است. و شهادت مي‌دهم كه پيامبران و فرستادگان و اولياء و حجت‌هاي او در روي زمين، همه بر حق مي‌باشند. و بين هيچ يك از رسولان فرقي نمي‌گذارم و آنچه از جانب پروردگارشان آورده‌اند همه حق و راست است و من به خود ايشان و همه‌ي آنچه را كه آورده‌اند، ايمان آورده‌ام و شهادت مي‌دهم كه محمد (ص) خاتم پيامبران و فرستادگان و بهترين همه‌ي خلق خداست و پس از آن حضرت، عترتش شريفترين خلق خدا هستند، و علي (ع) سرحلقه‌ي خاندان نبوت و وارث علم محمد(ص) است و پس از او يازده نفر از فرزندانش كه يازدهمين آنان غايب قائم منتظر است كه اگر از عمر دنيا فقط يك روز باقي مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولاني مي‌گرداند تا او خروج كند و زمين را از عدل و داد پر كند. به همان سان كه از ستمگري و تجاوز پر شده است. آنان پيشوايان و شفيعان من در روز بينوايي و درماندگي مي‌باشند، و بوسيله‌ي آنان به خداوند متوسل شده، از آنان اميد نجات در روز رستاخيز دارم. و اينكه شريعت محمد(ص) ناسخ جميع شريعتهاست و آنچه حضرت محمد (ص) آورده است از سنتها و واجبات و سياستها و عقايد و اخلاق همه بر حق و راست مي‌باشد و به تمام آنها از مفصل و مجمل ايمان دارم.

مرگ و سوال قبر، صراط ميزان برانگيخته شدن خلائق و نامه‌هاي اعمال، حساب، بهشت ، دوزخ و معاد جسماني و روحاني همه حق، راست و درست است؛ من به همه‌ي آنها ايمان دارم و بر آنها يقين دارم و اين دين من است كه به آن ملتزم شده‌آم و بر آن زنده‌ام و بر آن مي‌ميرم، و بر آن برانگيخته مي‌شوم انشاالله. و شهادت مي‌دهم بر اينكه قرآني كه در دست ماست همان كتابي است كه بر محمد(ص) نازل شده است؛ خواه در آن تحريفي شده يا نشده باشد، و آن دليل رسالت و خلاصه‌ي آيين او و ريسمان محكمي است كه از جانب خدا كشيده شده، چه آن صورت ولايت تكويني است كه ريسمان محكم الهي در حقيقت همين است. چنانچه عترت و ولايت آنان، ريسماني است كه از سوي مردم به خدا كشيده شده است و آن دو (قرآن و عترت) از هم جدا نمي‌شوند تا در حوض بر او وارد شوند. و اينكه قرآن دليل عترت است؛ چنانكه فرموده‌اند: قرآن حجت ما اهل بيت است همچنانكه عترت، روشنگر قرآن است.

پس قرآن، امام صامت و عترت، قرآن ناطق است.

+ نوشته شده توسط عارف حسيني در دوشنبه 1385/03/01 و ساعت |