به نام خدا
عطار در قالب داستان بايزيد و ترسا به خوبي به روندگان راه سلوك گوشزد ميكند كه بايد غافل از ياد خدا نباشند چه ممكن است در يك لحظه كافري هفتاد ساله مومن گردد و برعكس مومني راه رفته كافر و به اصطلاح قديم «ترسا» گردد. اين داستان را از الهي نامه عطار ميخوانيم:
يكي ترسا ميان بسته به زنّار
به پيش بايزيد آمد ز بازار
مسلمان گشت و كرد از شك كناره
پس آنگه كرد آن زنار پاره
چو ببريد آن مسلمان گشته زناّر
بسي بگريست شيخ آن جايگه زار
يكي گفتش كه شيخا چون فتادي
به گريه، زانكه هست اين جاي شادي
چنين گفت او كه بر من گريه افتاد
كه چون باشد روا كز بعد هفتاد
گشايد بند زنّار از ميانش
به يك دم سود گرداند زيانش
گر اين زنّار بندد بر ميانم
چه سازم؟ چون كنم؟ گريان از آنم
گر آن زنّار كاين دم كرد پاره
به بندد ديگري را چيست چاره
اگر زناّر بگسستن خطا نيست
چرا زنّار بربستن روا نيست
هزاران زهره و دل آب و خونست
كه تا بيرون شود اين كار چونست
گر اينجا هيچ قدري داشتي جان
نبودي موت انسان قتل حيوان
اگر سر تا به گردون برفرازي
وگر خود را وطن در چاه سازي
وگر سر بشكني ور سركشي باز
نه انجامت بگردد زان نه آغاز
ترا گر بيسري ور سرفرازي
به يك نرخ آيدم در بينيازي