تبليغاتX
بايزيد بسطامي - داستان مريد ابوتراب نخشبي و بايزيد از تذكرة‌الاوليا

بوتراب مردي داشت عظيم گرم و صاحب وجد، بوتراب او را بسي گفتي كه چنين كه توئي تو را بايزيد مي‌بايد ديد، يك روز مردي گفت خواجه كسي كه هر روز صد بار خداي بايزيد را به بيند بايزيد را چه كند كه بيند؟ بوتراب گفت: اي مرد، چون خداي را تو بيني بر قدر خود بيني و چون در پيش بازيد بيني بر قدر بايزيد بيني، در ديده تفاوت است .. آن سخن بر دل مريد آمد، گفت برو تا برويم هر دو بيامدند به بسطام شيخ در خانه نبود، به بيشه آمد، شيخ از بيشه بيرون آمد سبوئي آب در دست داشت و پوستين كهنه در بر همين كه چشم مريد بوتراب بر بايزيد افتاد بلرزيد و در حال خشك شد و بمرد ... بوتراب گفتا: شيخا يك نظر و مرگ؟ شيخ گفت:‌ در نهاد اين جوان كاري بود و هنوز وقت كشف آن نبود، در مشاهده بايزيد آن كار به يكبار برو افتاد، طاقت نداشت فرود شد، زنان مصر را همين افتاد كه طاقت جمال يوسف نداشند، دستها به يكبار قطع كردند!

+ نوشته شده توسط عارف حسيني در دوشنبه 1388/04/08 و ساعت |