تبليغاتX
بايزيد بسطامي - بايزيد در تذكرة‌الاوليا (2)

و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجيد . حاصل هفت بارش از بسطام بيرون کردند . شيخ می گفت :چه مرا بيرون کنيد ؟

گفتند :تو مردی بد ی. تو را بيرون می کنيم .

شيخ می گفت :نيکا شهرا!که بدش من باشم .

نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گويد . بر آن ديوار بايستاد تا بامداد و خدای را ياد نکرد . بنگريستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟

گفت :از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . يک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، ديگر که چندان عظمت بر من سايه انداخته بود که دلم متحير بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در اين حالت به روز آوردم .

و پير عمر گويد:چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی يا فکری ، در خانه شدی و همه سوراخها محکم کرد ی. گفتی :ترسم که آوازی يا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی .

و عيسی بسطامی گويد :سيزده سال با شيخ صحبت داشتم که از شيخ سخنی نشنيدم ، و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی . چون سربرآوردی آهی بکردی و ديگر باره بر آن حالت باز شدی .

نقل است که سهلگی گويد :اي در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شيخ هر کسی فوايد بسيار گرفته اند .

و يکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که :سبحانی ما اعظم شانی . چون با خود آمد مريدان با او گفتند :چنين کلمه ای بر زفان تو برفت .

شيخ گفت :خداتان خصم ، بايزيدتان خصم ! اگر از اين جنس کلمه ای بگويم مرا پاره پاره بکنيد .

پس هريکی را کاردی بداد که اگر نيز چنين سخنی آيدم بدين کاردها ، مرا بکشيد .مگر چنان افتاد که ديگر بار همان گفت .مريدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بايزيد انباشته بود . اصحاب خشت از ديوار گرفتند و هر يکی کاردی می زدند . چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند . هيچ زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد . بايزيد پديد آمد . چون صعوه ای خرد در محراب نشسته .اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شيخ گفت :بايزيد اين است که می بينيد . آن بايزيد نبود .

پس گفت :الجبار نفسه علی لسان عبده . اگر کسی گويد اين چگونه بود ؟ گويم :چنانکه آدم عليه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک می کوفت ، جبرئيل عليه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتی مهتر که کهتر گردد ، برعکس اين هم را بود . چنانکه طفلی در شکم مادر دو من بود ، چون به جوانی می رسد دويست من می شود . و چنانکه جبرئيل عليه السلام در صورت بشری بر مريم متجلی شد ، حالت شيخ هم از اين شيوه بوده باشد . اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد .

نقل است که وقتی سيبی سرخ برگرفت و در نگريست گفت :اين سيبی لطيف است .

به سرش ندا آمد که :ای بايزيد ! شرم نداری که نام ما بر ميوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد .

شيخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم ميوه بسطام نخورم .

و گفت :روزی نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پير وقتم و بزرگ عصرم . چون اين انديشه کردم دانستم که غلطی عظيم افتاد . برخاستم و به طريق خراسان شدم ، و در منزلی مقام کردم ، و سوگند ياد کردم که از اينجا بر نخيزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من بازنمايد . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردی اعور را ديدم ، بر راحله می آمد . چون در نگرستم اثر آگاهی در وی بديدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن .

در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمين فرورفت و بايستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان می آوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشايم و بسطام و اهل بسطام را با بايزيد به هم غرقه کنم ؟

گفت :من از هوش برفتم . گفتم از کجا می آيی؟

گفت :از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بيامدم .

آنگاه گفت :زينهار ای بايزيد ! دل نگاه دار .

و روی از من بگردانيد و برفت .

نقل است که شيخ چهل سال در مسجد مجاور بود . جامه مسجد جدا داشتی ، و جامه خانه جدا ، و جامه طهارت جای جدا .

و گفت :چهل سال است که پشت به هيچ ديوار بازننهادم ، مگر به ديوار مسجدی ، يا ديوار رباطی . و گفت :خدای تعالی از ذره ذره بازخواهد پرسيد . اين از ذره ای بيش بود .

و گفت :چهل سال آنچه آدميان خورند نخوردم . يعنی قوت من از جايی ديگر بود .

و گفت :چهل سال ديه بان دل بودم . چون بنگرستم زنار مشرکی بر ميان دل ديدم .

و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردی که در دلی که شرک نماند به جز حق هيچ ميلش نبود تا به چيزی دگر کشش می بود ، شرک باقی است .

و گفت :چهل سال ديده بان دل بودم ، چون بنگرستم او طالب بود و من مطلوب .

و گفت :سی سال است تا هروقت که خواهم حق را ياد کنم دهان و زفان به سه آب بشويم ، تعظيم خداوند را .

ابوموسی از وی پرسيد :صعبترين کاری در اين راه چه ديد ی؟

گفت :مدتی نفس را به درگاه می بردم ، و او می گريست ، چون مدد حق در رسيد نفس را می بردم ، و او می خنديد .

و پرسيدند :در اين راه چه عجبتر ديده ای ؟

گفت :آنکه کسی آنجا هرگز واديد آيد .

نقل است که در آخر کار او بدانجا رسيده بود که هرچه به خاطر او بگذشتی در حال پيش او پيدا گشتی و چون حق را ياد آوردی به جای بول خون از او زايل گشتی . يک روز جماعتی پيش شيخ درآمدند ، شيخ سرفرو برده بود ، برآورد و گفت :از بامداد باز دانه پوسيده طلب می کنم تا به شما دهم تا خود طاقت کشش آن داريد در نمی يابم .

نقل است که بوتراب نخشبی رحمةالله عليه ، مريدی داشت عظيم گرم و صاحب وجد .بوتراب او را بسی گفتی که :چنين که تويی تو را بايزيد می بايد ديد .

يک روز مريد گفت :ای خواجه ! کسی که هر روز صدبار خدای بايزيد را بيند ، بايزيد را چه کند که بيند ؟

بوتراب گفت :ای مرد ! چون خدای را تو بينی ، بر قدر خود بينی ؛ و چون در پيش بايزيد بينی ، بر قدر بايزيد بينی . در ديده تفاوت است ، نه صديق را رضی الله عنه ، يکبار متجلی خواهد شد و جمله خلق را يکبار .

آن سخن بر دل مريد آمد . گفت :برو تا برويم .

هردو بيامدند به بسطام . شيخ در خانه نبود . به بيشه آمدند ، شيخ از بيشه بيرون آمد -سبويی آب در دست و پوستينی کهنه در بر - که چشم مريد بوتراب بر بايزيد افتاد بلرزيد ، و در حال خشک شد و بمرد .

بوتراب گفت :شيخا ! يک نظر و مرگ ؟!

شيخ گفت : در نهاد اين جوان کاری بود . هنوز وقت کشف آن نبود . در مشاهده بايزيد آن کار به يکبار بر او افتاد . طاقت نداشت ، فرو شد . زنان مصر را همين افتاد که طاقت جمال يوسف نداشتند ، دستها به يکبار قطع کردند .

نقل است که يحيی معاذ رحمة الله عليه ، نامه ای نوشت به بايزيد . گفت :چه گويی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد ؟

بايزيد پاسخ داد :من آن ندانم ! آن دانم که اينجا مرد هست که در شبانه روز درياهای ازل و ابد در می کشد و نعره هل من مزيد می زند .

پس يحيی نامه ای نوشت که :مرا با تو سری هست . ولکن ميعاد ميان من وتو بهشت است که در زير سايه طوبی بگوييم .

و قرصی با آن نامه بفرستاد ، و گفت :بايد که شيخ اين به کار برد ؛، که از آب زمزم سرشته است .

بايزيد پاسخ داد و آن سر او بازياد کرد و گفت :آنجا که ياد او باشد ما را همه نقد بهشت است ، و همه سايه درخت طوبی . و اما آن قرص به کار نبرم ، از آنکه گفته بودی که از کدام آب سرشته ام  ،و نگفته بودی که از کدام تخم کشته ام .

پس يحيی معاذ را اشتياق شيخ بسی شد .برخاست و به زيارت او آمد.نماز خفتن آنجا رسيد.گفت:شيخ را تشويش نتوانستم داد ، و صبرم نبود تا بامداد . جايی که در صحرا او را نشان می دادند ، آنجا شدم . شيخ را ديدم که نماز خفتن بگزارد ، و تا روز بر سر انگشت پای ايستاده بود  ،و  گفت : من در حال عجب بماندم و او را گوش می داشتم ، جمله شب را در کار بود . پس چون صبح برآمد ، بر زفان شيخ برفت که اوذبک ان اسالک هذا المقام.

پس يحيی به وقت خويش فرو رفت و سلام گفت . پرسيد از واقعه شبانه . شيخ گفت : بيست و اند مقام بر ما شمردند . گفتم از اين همه هيچ نخواهم - که اين همه مقام حجاب است .

يحيی مبتدی بود و بايزيد منتهی بود . يحيی گفت : ای شيخ ! چرا از خدای معرفت نخواستی ! و ملک الملوک است ، و گفته است هرچه خواهيد بخواهيد .

بايزيد نعره ای بزد و گفت: خاموش ای يحيی ! که مرا بر خويش غيرت آيد که او را بدانم . من هرگز نخواهم که او را جز او داند . جايی که معرفت او بود در ميآن ، چه کار دارم . خود خواست او آن است ای يحيی ! جزوی کسی ديگر او را نشناسد .

پس يحيی گفت : به حق عزت خدای که از آن فتوحی که تو را دوش بوده است مرا نصيبی کن .

شيخ گفت : اگر صفوت دم ، و قدس جبرئيل ، و خلت ابراهيم و شوق موسی و طهارت عيسی ، و محبت محمد عليه السلام به تو دهند زينهار راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارهاست . صاحب همت باش به هيچ فرو ميا که به هرچه فروآيی محبوب آن شوی .

و احمد حرب ، حصيری بر شيخ فرستاد که به شب برآنجا نماز کن .

شيخ گفت : من عبادت آسمانيان و زمينيان جمع کردم ، و در بالشی نهدم ، و آن را زير سر گرفتم .

نقل است که ذالنون مصری شيخ را مصلايی فرستاد . شيخ بدو باز داد که : ما را مصلی ، به چه کار آيد ؟ مارا مسندی فرست تا بر او تکيه کنيم .

يعنی کار از نياز درگذشت و به نهايت رسيد .

به موسی گفت :ذوالنون بالش نيکو فرستاد . شيخ آن هم باز فرستاد ، که شيخ اين وقت بگداخته بود ، جز پوستی و استخوانی نمانده بود . گفت : آن را که تکيه گاه او لطف و کرم حق بود ، به بالش مخلوق نياز نيايد .

نقل است که گفت :شبی در صحرايی بودم -سردر خرقه کشيده - مگر خوای درآمد .ناگاه حالتی پديد شد که از آن غسل بايد کرد . يعنی اختلام . و شب به غايت سرد بود . چون بيدار شدم نفسم کاهلی می کرد که به بآب سرد غسل کند . می گفت : « صبر کن تا آفتاب برآيد ، آنگاه اين معامله فرابيش گير. » گفت : چون کاهلی نفس بديدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت ، برخاستم و همچنان باز آن خرقه يخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در ميان آن خرقه می بودم تا وقتی که بيفتادم و بيهوش شدم . چون به هوش آمدم  ناگه خرقه خشک شده بود .

نقل است که شيخ بسی در گورستان گشتی يک شب از گورستان می آمد . جوانی از بزرگ زادگان بربطی در دست می زد . چون به بايزيد رسيد بايزيد لاحول کرد . جوان بربط بر سر بايزيد زد ، و سر بايزيد و بربط ، هردو بشکست . جوان مست بود . ندانست که او کيست . بايزيد به زاويه خويش بازآمد ، توقف کرد تا بامداد . يکی را از اصحاب بخواند و گفت : بربطی به چند دهند؟

بهای آن معلوم کرد ، در خرقه ای بست ، و پاره ای حلوا به آن ياد کرد و بدان جوان فرستاد و گفت : آن جوان را بگوی که بايزيد عذر می خواهد و می گويد ، دوش آن بربط بر مازدی و بشکست . اين زر در بهای آن صرف کن و عوضی باز خر و اين حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخيزد .

جوان چون بدانست بيامد و از شيخ عذر خواست و توبه کرد ، و چند جوان با او توبه کردند .

نقل است که يک روز می گذشت با جماعتی . در تنگنای راهی افتاد ، و سگی می آمد . بايزيد بازگشت ، و راه بر سگ ايثار کرد تاسگ را باز نبايد گشت ، مگر اين خاطر به طريق انکار برمريدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرم گردانيده است . و بايزيد سلطان العارفين است . با اين همه پايگاه - و جماعتی مريدان - راه بر سگی ايثار کند و بازگردد. اين چگونه بود ؟

شيخ گفت : ای جوانمرد! اين سگ به زفان حال با بايزيد گفت در سبق السبق از من چه تقصير در وجود آمده است ، و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشيدند و خلعت سلطان العارفين در سر تو افگندند ؟ اين انديشه در سر ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم .

نقل است که يکروز می رفت . سگی با او همراه او افتاد . شيخ دامن از او درفراهم گرفت . سگ گفت : اگر خشکم هيچ خللی نيست ، و اگر ترم هفت آب و خاک ميان من و توصلحی اندازد . اما اگر دامن به خود باز زنی ، اگر به هفت دريا غسل کنی پاک نشوی .

بايزيد گفت : تو پليد ظاهر و من پليد باطن . بيا تا هردو برهم کنيم تا به سبب جمعيت بود که از ميان ما با که سربرکند .

سگ گفت : تو همراهی و انبازی مرا نشايی که من رد خلقم ، و تو مقبول خلق . هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند ، و هرکه به تو رسد گويد : سلام عليک يا سلطان العارفين ! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادم ، تو خمی گندم داری - فردا را .

بايزيد گفت: همراهی سگی را نمی شايم ، همراهی لم يزل و لا يزال را چون کنم . سبحان آن خدايی را که بهترين خلق را به کمترين خلق پرورش دهد .

پس شيخ گفت : دلتنگی بر من درآمد و از طاعت نوميد شدم . گفتم به بازار شوم زناری بخرم و بر ميان بندم تا ننگ من از ميان خلق برود . بيرون آمدم ، طلب می کردم . دکانی را ديدم زناری آويخته . گفتم : اين به يک درم بدهند . گفتم: به چند دهی ؟

گفت : به هزار دينار .

من سر در پيش افکندم . هاتفی آواز داد : تو ندانستی که زناری که بر ميان چون تويی بندند به هزار دينار کم ندهند .

نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام . صاحب تبع و صاحب قبول ؛ و از حلقه ی بايزيد هيچ غايب نبودی . همه سخن او شنيدی و با اصحاب او نشست کردی . يک روز بايزيد را گفت : ای خواجه ! امروز سی سال است تا صايم الدهرم و به شب در نمازم . چنانکه هيچ نمی خفتم و در خود از اين علم که می گويی اثری نمی بينم ، و تصديق اين علم می کنم ، و دوست دارم اين سخن را .

بايزيد گفت :

- اگر سيصد سال به روز به روزه باشی و به شب نماز ، يکی ذره از اين حديث نيابی .

مرد گفت : چرا ؟

گفت : از جهت اينکه تو محجوبی به نفس خويش .

مرد گفت : دوای اين چيست .

گفت :تو هرگز قبول نکنی .

گفت : کنم ! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گويی .

گفت :اين ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و اين جامه که داری برکش وازاری از گليم بر ميآن بند و توبره پر چوز برگردن آويز و به بازار بيرون شو ، و کودکان را جمع کن و بديشان گوی هرکه مرا يکی سيلی می زند يک جوز بدو می دهم . همچنين در شهر می گرد ، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو ، وعلاج تو اين است .

مرداين بشنود . گفت : سبحان الله لااله الا الله .

گفت :کافری اگر اين کلمه بگويد مومن می شود . تو بدين کلمه گفتن مشرک شدی .

مرد گفت : چرا ؟

شيخ گفت : از جهت آنکه خويشتن را بزرگتر شمردی از آنکه اين توان کرد . لاجرم مشرک گشتی . تو بزرگی نفس را اين کلمه گفتی . نه تعظيم خدای را .

مرد گفت : اين نتوانم کرد . چيزی ديگر فرمای .

گفت : علاج اين است که گفتم .

مرد گفت: نتوانم کرد .

شيخ گفت : نه ! من گفتم که نکنی و فرمان نبری .

نقل است که شاگردی از آن شقيق بلخی رحمةالله عليه عزم حج کرد . شقيق وی را گفت : راه بسطام کن تا آن پير را زيارت کنی .

آن شاگرد به بسطام آمد . بايزيد او را گفت : پير تو کيست ؟

گفت :شقيق .

شيخ گفت : او چه گويد ؟

گفت :شقيق از خلق فارغ شده است ، و بر حکم توکل نشسته ، و او چنين گويد که اگر آسمان روئين گردد ، و زمين آهنين گرد د، و هرگز از آسمان باران نبارد ، و از زمين گياه نرويد ، و خلق همه عالم عيال من باشد ، من از توکل خود برنگردم .

بايزيد که بشنود گفت : اينت صعب کافری ! اينت صعب مشرکی که اوست . اگر بايزيد کلاغی بودی به شهر آن مشرک نپريدی . چون بازگردی بگو او را که نگر خدای را به دو گرده نان نه نيازمايی . چون گرسنه گردی دو گرده از جنسی از آن خويش بخواه ، وبارنامه توکل به يکسو نه تا آن شهر ولايت از شومی معاملت تو به زمين فرونشود .

آن مريد از هول اين سخن بازگشت و به حج نرفت . به بلخ بر شقيق شد . شقيق گفت : زود بازگشتی .

گفت : نه ! تو گفته بودی که گذر بر بايزيد کن . بر او رفتم چنين پرسيد ، و من چنين پاسخ دادم و او چنين گفت ، من از هول اين سخن بازگشتم تا تو را بياگاهنم . شقيق زيرک بود . عيب اين سخن بر خودبديد که چنين گويند که چهارصد خروار کتاب داشت ، و مردی بزرگ بود .لکن پنداشت بزرگان را بيشتر افتد . پس شقيق مريد را گفت : تو نگفتی که اگر او چنان است تو چگونه ای ؟

گفت :نه .

گفت :اکنون برو و بپرس .

گفت :مرا بازفرستاد تا که از تو بپرسم اگر او چنين است تو چگونه ای ؟

بايزيد گفت : اين ديگر نادانيش نگر !

پس گفت : اگرمن بگويم توندانی .

گفت :من از راهی دور آمده ام ، بدين اميد . اگر مصلحت بيند فرمايد تا حرفی بنويسند تا رنج ضايع نشود .

بايزيد گفت : بنويسيد بسم الله الرحمن الرحيم . بايزيد اين است .

کاغذ فرانورديد و داد . يعنی بايزيد هيچ است . چون موصوفی نبود ، چگونه وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که پرسند که او چگونه است يا توکلی دارد يا اخلاصی که اين همه صفت خلق است . و تخلقوا باخلاق الله می يابد نه به توکل محلی شدن .

مريد رفت . شقيق بيمار شده بود ، و اجلش نزديک رسيده ، و هر ساعت کسی بر بام می فرستاد تا راه می نگرد ، تا پيش از آنکه اجلش در رسد .

پاسخ بايزيد بشنود . نفسی چند مانده بود که مريد در رسيد ، گفت : چه گفت مريد ؟

گفت : برکاغذ نوشته است .

شقيق برخواند : گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . ومسلمانی پاکگ ببرد از عيب پنداشت خويش ، و از آن باز پس آمد و توبه کرد و جان بداد.

نقل است که هزار مريد با احمد خضرويه رحمةالله عليه در بر بايزيد شدند . چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن ، و در هوا می توانستند پريد . چنانکه احمد بديشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بايزيد نداريد بيرون باشيد تا ما به زيارت شيخ برويم . هر هزار در رفتند و هريکی عصايی داشتند ؛ در خانه ای که دهليز شيخ بود بنهادند ، که آن خانه را بيت العصا گويند ، پر عصا شد . يک مريد باز پس ايستاد و بر بايزيد نرفت. گفت : من خويشتن را اهليت آن نمی بينم که بر شيخ روم . من عصاها گوش دارم .

چون جمع بر بايزيد درآمدند بايزيد گفت : آن بهتر شما - که اصل اوست - درآوريدش .

برفتند و او را درآوردند . خضرويه را گفت تا کی سياحت و گرد عالم گشتن ؟

خضرويه گفت : چون آب بر ي: جای بايستد متغطر شود .

شيخ گفت :چرا دريا نباشی تا هرگز متغير نگرد ، و آلايش نپذيری .

پس شيخ بايزيد در سخن آمد . احمد گفت : ای شيخ ! فروتر آی که سخن تو فهم نمی کنيم .

فروتر آی . پس ديگر بار گفت : فروتر آی !

همچنين گفت تا هفت بار . بايزيد خاموش شد . احمد گفت : يا شيخ ! ابليس را ديدم بر سر کوی تو بردار کرده!

بايزيد گفت : آری !با ما عهد کرده بود که گرد بسطام نگردد . اکنون يکی را وسوسه کرد تا در خونی افتاد .شرط دزدان اين است که بردرگاه پادشاهان بردار کنند .

وکسی از شيخ پرسيد : ما به نزديک تو جماعتی را می بينيم مانند زن و مرد . ايشان کيستند ؟

گفت : ايشان فريشتگان اند که می آيند و مرا از علوم سوال می کنند و من پاسخ ايشان می دهم .

نقل است که يک شب به خواب می ديد که فريشتگان آسمان اول بر او می آمدند که خيز تا خدای را ذکر گوييم . گفت : من زبان ذکر ندارم . فريشتگان آسمان دوم بيامدند همان گفتند . او همان پاسخ داد . همچنين تا آسمان هفتم . گفتند : پس زبان ذکر او کی خواهد داشت ؟گفت : آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار گيرند و قيامت بگذرد . پس آنگاه بايزيد گرد عرش خداوند می گردد و می گويد الله الله .

و گفت : شبی خانه روشن گشت . گفتم : اگر شيطان است من از آن عزيزترم ، و بند همت تر ، که او را در من طمع افتد و اگر از نزديکان توست بگذار تا از سر خدمت به سرای کرامت رسم .

نقل است که يک شب ذوق عبادت می نيافت . گفت : بنگريد تا هيچ در خانه معلوم هست ؟

نگريستند . نيم خوشه انگور ديدند . گفت : ببريد و با کسی دهيد که خانه ما خانه بقالان نيست .

تا وقت خويش بازيافت .

نقل است که در همسايگی او گبری بود و کودکی داشت . اين کودک می گريست که چراغ نداشتند . بايزيد به دست خويش چراغی در خانه ايشان برد . کودکشان خاموش شد . ايشان گفتند : چون روشنايی بايزيد درآمد ، دريغ بود که به سر تاريکی خويش شويم .

در حال مسمان شدند .

نقل است که گبری در عهد شيخ گفتند : مسلمان شو !

گفت : اگر مسلمانی اين است که بايزيد می کند ، من طاقت ندارم . و اگر اين است که شما می کنيد ، آرزوم نمی کند .

نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود . مريدان را گفت : برخيزيد تا به استقبال دوستی شويم - از دوستان جبار عالم .

پس برفتند . چون به دروازه رسيدند ف ابراهيم هروی بر خری نشسته می آمد بايزيد گفت : ندا آمد از حق به دلم که «خيز ! او را استقبال کن و به ما شفيع آور.» گفت : اگر شفاعت اولين و آخرين به تو دهند هنوز مشتی خاک بود .

بايزيد گفت : او عجب سخنی داشت .

پس چون وقت سفره درآمد ، مگر طعامی بود خوش . ابراهيم با خود انديشيد که شيخ اين است که چنين خورشهای نيکو خورد .

شيخ اين معنی بدانست . چون فارغ شدند دست ابراهيم بگرفت وبه کناری برد ، و دست بر ديوار زد . دريچه ای گشاده گشت و دريايی بی نهايت ظاهر شد .

شيخ گفت : اکنون بيا تا در اين دريا شويم .

ابراهيم را هراس آورد و گفت : مرا اين مقام نيست .

پس شيخ گفت : آن جو که از صحرا برگرفته ای ،  و نان پخته ای ، و در انبان نهاده ای ، آن جوی بوده است که چهارپايان بخورده اند و بينداخته . و آن جونجس بوده است .

و چنان بود که شيخ گفته بود . ابراهيم توبه کرد .

و يک روز مردی گفت : در طبرستان کسی از دنيا برفته بود . من تو را ديدم باخضر عليه السلام و او دست بر گردن تو نهاده ، و تو دست بر دوش او نهاده . چون خلق ا زجنازه بازگشتند من در هوا ديدم تو را که رفتی .

شيخ گفت : چنين است که تو می گويی .

+ نوشته شده توسط عارف حسيني در شنبه 1385/02/23 و ساعت |